تبليغاتX
بوی جوی مولیان
بدون شرح!

 

پس از گذشت يک سال و اندی از شروع انتشار بخشی از نوشته هايم تحت عنوان اين وبلاگ بنا به دلايل متعددی تصميم به توقف اين کار گرفتم. حرکتی که با واکنش های ناراحت کننده و بعضاً عجيبی از سوی دوستان خواننده (؟) رو به رو شد.

بنا نداشتم که برای مدتی چيزی بنويسم، اما شدت و صورت پاره ای از برخوردها و اظهارنظرهای مذکور برآنم داشت تا واکنشی در قبال حرکاتی از اين دست روی کاغذ بياورم. خيلی فکر کردم که آيا بايد مطلبی را که چندی پيش از اين از سر بی حوصلگی (و شايد کمی دل پر) نوشته بودم توی وبلاگ بگذارم يا نه. به هر حال شر بر خير پيروز شد (!) و آن چه در ادامه می آيد قسمتی از همين نوشته است.

عليرغم آن چه گذشت، مناسب است پيش از مطالعة ادامة مطلب به مواردی توجه شود:

1-در اين جا (و در هيچ جای ديگری) در صدد توضيح و برشمردن علل اين توقف انتشار عمومی مطالبم نيستم.

2-توقف نوشتن در اين وبلاگ به منزلة پايان روزآمد شدن آن نيست و هرگز برآن نيستم تا وبلاگ را حذف نمايم. صرفاً ادامة اين گونه نوشتن را به زمانی ديگر موکول کرده ام. شايد روزی ديگر ... .

3-آن چه در ادامه می آيد از هيچ رو و به هيچ منظوری به منزلة پاسخ به مطالب مذکور نيست و صرفاً (حداقل از جانب نويسنده) در حکم يک واکنش تلقی می شود. پاسخ دادن به اين مطالب نه در توانايی من است و نه در شأن و احترام درخور آزادی برای قلم فرسايی عمومی.

4-با توجه به خروج موقتی از حيطة وبلاگ نگاری، در راه نوشتن اين مطلب از برخی مرزها و ملاحظات عادی نگارش عمومی عبور کرده ام؛ ملاحظاتی که تنها انتشاردهندگان دائمی مطالب، خود را ملزم به رعايت آنها می بينند و پيشاپيش از دوستان تقاضا دارم مسأله را شخصی قلمداد نکنند. لحن بعضاً تند اين نوشته در نتيجة همين عبور از مرز حاصل شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:40  توسط امیر سالاری  | 

 

تمام شد ... .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط امیر سالاری  | 

 

خیلی وقت است که دارم توی حرکت ها و حرف ها و برخوردهای آدم های دور و برم و دورتر از دور و برم دنبال هدف می گردم.

هدف؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:12  توسط امیر سالاری  | 

 

ظاهراْ این تلخی نمی خواد به این راحتی از فضای ذهنی و نوشتاری من خارج بشه. اين قدر تلخ و ...!

 

-----------

 

می خواهم چیزی دربارة خاموشی بنويسم. چگونه؟ مگر می شود؟ مگر نه این که بايد برای فهميدن هر چيز نخست از زبان آن سخن گفت؟ چگونه بايد از زبان خاموشی سخن بگويم و خاموش بمانم؟

بعضی سخن می گويند تا خاموش بمانند و بعضی خاموش می مانند تا سخن بگويند. اما مگر نه که «خاموش بودن بهتر از ناليدن است»؟

 

می خواهم بنويسم ولی خاموشی نمی گذارد. خاموشی نمی گذارد کلام زنجيرهای اسارتِ افکنده بر حلقوم را پاره کند و سوار بر ساغر انديشه مستی اين خاموشی چند را زايل سازد. اما اين سوار مست چون تاختن آغاز کند خواهد ناليد.

 

به هر چه می انديشم از مقابلم می گريزد. حکومت سياه و مطلقة خاموشی در سرسرای ذهنم انديشه ها را نيز گريزان ساخته است. انديشه ها يک يک گريزان از پی جان پناهی که در مأمن آن بتوانند آرام گيرند و بمانند می دوند و چون ماندند در پی اين گريز خاموش می شوند... . خاموش می شوند و من می مانم و اين حکومت مطلقة خاموشی که اين چنين مدام قدرتش افزون می  گردد. من می مانم و انديشه های تهی و سر به زيری که از همان نخست سر مقابل اين لجام گسيختة خاموش فرو آورده اند و مانده اند.

فقط يک مقاوم رنجور ديگر در برابر اين دژخيم باقی مانده... . آيا بايد ادامه بدهم؟ آيا نوشتنم ... سخن گفتنم رواست؟

 

«می خواهم فرياد بزنم». می خواهم اين سلطان بی رحم را از دل و ديده ام بيرون بياندازم. می خواهم روز را به شهر دلم بياورم.

 

سکوت سردی که بر روی سراچة ذهنم چنبره زده و هِس هِس نيش چندبَرَش در شهر خالی انديشه ام طنين افکنده ديگر دارد خفه ام می کند. پا روی گلويم نهاده و می فشارد... . خيلی حرف ها توی کوچه های اين شهر بی حاکم از بيم مجازات پنهان مانده اند. اما چون من، اين آخرين هماورد دژخيم سکوت، دهان باز کنم به يک باره برخواهند خواست و برون خواهند ريخت. اما ديگراين من نيستم که سخن می گويم؛ آنهايند که می نالند و نعره به آسمان می سپارند... .

 

ديگر تصميم خود را گرفته ام. می خواهم دهان باز کنم. سخن خواهم گفت. اگر من نيز نگويم کسی نمی ماند و همگی با هم در سکوت خويش خواهيم مرد. اگر من نيز راه گريز اختيار نمايم، آخرين اميد، آخرين حرف فرو نخورده، آخرين سرباز، آخرين صفير تيغ هنوز در نيام، ... هم نابود می شود و همه با هم خواهيم مرد. سخن خواهم گفت؛ سخن می گويم ... .

اينک سخن گفته ام.

 

سپيده ای که دميدن آن نزديک بود، پيش از برآمدن غروب کرد. خاموشی های خاموشان ديگر به سويم تاختند؛ اين خاموشان ديگر بر سر اين فروخورده های نوپای اکنون آزاد ريختند و بسياری از دم تيغ سکوت گذراندند. اندکی نيز که بر جای مانده بودند به سوی سينة چاک چاک گويندة شان دويدند و در هزارتوی بی پايان آن به زير سنگ های تا ابد بی پناه خزيدند تا در همان نخستين دم خاموشی خود بميرند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:9  توسط امیر سالاری  | 

 

زاهد ز بهشت خانمان می سازد                           عابـد به عمل بدان جهان می نازد

عارف به معارف درون می نازد                            عاشق ز برای دوست جان می بازد

 

-- ملاصدرای شيرازی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:19  توسط امیر سالاری  | 

 

خسته ام از دروغ ...

 

از صبح تا شام و از شام تا صبح توی هر آينه ای که نگاه می کنم دروغ می گويد. دروغ تصوير هر روزه ام شده است. آينه ها يکی يکی، بزرگ و کوچک، شکسته و کامل، بلند و کوتاه و تار و روشن هر يک به هزار زبان دروغ می گويند. گويی دروغ جای ثابتی به عنوان هشتمين هنر پيدا کرده است؛ هنر که هيچ، هر روز شکمِ سيری از دروغ هايی که بر سر سفره هايمان نيز آمده می خورم. دروغ استشمام می کنم. دروغ ... .

 

خسته ام از نگاه ...

 

-از نگاه های بی حاصلی که همه جا را به دنبال تهی می جورند؛ از تهی های تباهکاری که با نگاه سرشار می شوند؛ از سرشاری های دلتنگی آوری که همه جا را پر کرده اند و کسی بر آن نيست که نگاهی برشان بيندازد. از نگاه های خوار و چندش آوری که همه جا را به دنبال زبونی در می نوردند و چون بلندی را پست کردند و خواری را بلند، در قهقه ای که سرداده اند محو می شوند؛ گويی هرگز نبوده اند.

-از نگاه های خوار گشتگانی که چون به اطراف بنگرند نگاه خود را در آينه می بينند ... آينه ای که تصوير دروغ است. آينه ای که از آن خسته ام ... .

-از «نگاه که زادة علاقه است»؛ علاقة بی حاصلی که از تأييد ضمنی دل به چشم برخاسته است. دل گمراهی که در تنگنای زنگار بستة سينه به دنبال کورسوی نوری چون طفلی بيگناه چشم گشادة خود را می گرداند .... . دلی که چون با ريسمان اين علاقه  از چاه چشم برون شد تنها چشم فراموشکار را می يابد و حيرت زده بر فريبی که از او خورده باز می ماند.

 

خسته ام از پشيمانی ...

 

-پشيمانم از پشيمانی های بی دليل؛ ندامت های بی ارزشی که تنها خلأ عصيان وجدان را می پوشانند.

-خسته ام از پشيمانی های بيهوده ای که چون شرافتِ بيگناهیِ بيچاره ای را لگدکوب خود ساختم در درونم برمی انگيزند و برای «تطميع» و فرونشاندنشان، اطرافيانم را در حلقه ای که ساخته ام يکی يکی از قايقِ سوراخم بيرون می اندازم که غرق شوند و قايق برای خودم بماند.

-از ندامت های ويرانگری که «روح را از درون به آتش می کشند» و حتی زمان نيز عهده دار پوشانيدن غباری که پراکنده اند نمی شود.

 

خسته ام از بيگناهی ...

 

-بيزارم از بيگناهی بعضی چشم ها که ناگزيرند از به دوش کشيدن خاکستر آن و ناتوانند از تحمل اندوه نظارة بر باد رفتنش.

-خسته ام از درک معصوميت هايی که نگاه های دروغگو دست در دست هم به جويدنشان مشغولند.

 

خسته ام از نادانی ...

 

-خسته ام از نادانی ام که بيچارگی ام را سبب شده است ... نادانی ای که آتش گمراهی ام را شعله ور می کند.

-خسته ام از نادانی عاقلان گرداگردم که عاقلانه توانايی ام را تهليل می برند؛ عاقلان وارسته ای که انديشمندانه تمامی «من» را می شناسند و هر دم درد سينه ام را با آتش مداوا می کنند.

-خسته ام از نادانی بيچارگانی که حاضر نيستند آجری را از ديوار بيهوده ای که گرداگردشان کشيده اند به عاريت به دستم به دهند تا خانة نيمه تمام انديشه ام را با آن بسازم.

-خسته ام از نادانی سوداگران؛ عاملانی که علاقه ام را با فريب معامله می کنند و برآنند تا با هيچ، بسيار به چنگ آورند.

 

خسته ام از بی تفاوتی ...

 

-رويگردانم از بی تفاوتی ديوار که هر چه مشت بر آن بکوبی بر جای خود ايستاده و تنها با فرو ريختن است که سر خم می آورد.

-خسته ام از بی تفاوتی درختان نونهال هم ريشه ام که با وزيدن باد به جای آن که خم شوند می ايستند تا بمانند ... می شکنند ... .

-تفاوتی نيست ميان دروغ و بی تفاوتی که اولی دروغ به ديگريست و دومی دروغ به خود. وای از دروغ ... .

 

خسته ام از سرگشتگی ...

 

-از حيرانی ام دلزده ام. از پريشانی خانة ذهنم شرمسارم. از سرگشتگی درونم خسته ام.

-خسته ام از راه بی پايانی که «کاش جای آرميدن بودی».

خسته ام از سرگشتگی که دست توانايی می خواهد تا بيرون بياوردت از گرداب آن و کو دستی؟!

-امان از سرگشتگی که نمی دانم ... ( ... ) ... .

 

خسته ام از ناجوانمردی ...

 

-از ناجوانمردی که گويی علاج هر دردی شده است؛ از ناجوانمردی که هر آينه ای برای درد بيننده اش تجويز می کند.

-از مردانگی که ديگر زندگی نيست؛ هنر شده است ... از ناجوانمردی که برای خلق شدن هنر نمی خواهد.

 

خسته ام از خودخواهی ...

 

-اين منم! من! همين خودم!

-آهای مردم ديديد چه طور حقم را ازو گرفتم و تا عمر دارد شرمندگی را وبال گردنش ساختم؟

 

خسته ام از فرومايگی ...

 

-سرافکنده ام از اين همه فرومايگی:

"ايها الناس کسی نمی داند که چون در آغوشش بگيرم همه مرا خواهند ديد. بزرگ می شوم ... روی شانه هايش بزرگ می شوم ... از سر و کولش که بالا بروم ديده می شوم. خنجرش که زدم ديگر او نيست و من هستم. من! همين خودم!

مهم نيست که برای بالا رفتن چه کار می کنم. تملق هر که را که بخواهی می گويم. عنان به دست هر کسی می سپارم. هر که را که بگويی می کوبم.

حالا بالا هستم ... هر که نمی تواند ببيند موجود مهمی نيست. هر که برايش مهم نيست هم مهم نيست.

حالا بالا هستم ... هر کاری که بخواهم می کنم و می توانم هر کسی را که بخواهم پيش خودم بياورم. چه کسی را دوست دارم؟ چه کسی مرا دوست دارد؟ آيا کسی مانده است؟ آيا بقيه مثل خودم نيستند؟!

حالا که گرفتار شده ام ای کاش او بود ...  پشيمانم!!!"

-خسته ام از بيچارگی ام. می خواهم سرم را بالا بياورم؛ ولی اگر فرومايگی بگذارد ... .

 

خسته ام از ناتوانی ...

 

چيزی ندارم بگويم از آن چه نمی توانم ... .

فقط می نويسم.

 

خسته ام از نوشتن ...

 

خسته ام از نوشتن بی حاصل؛ نوشتنی که هيچ کسی را چاره ای نيست. نه خودم و نه ... .

 

خسته ام ... .

... .

 

مهم نیست!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:50  توسط امیر سالاری  |